مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
349
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حاضر كردند . شيخ گفت : اى ملك ، گوهرهاى ملكه را اين پليدك دزديده . چون تو دزد از ما خواسته بودى ، من كوشش كرده ، دزد پديد آوردهام و اين گوهرها از دست او گرفتهام . ملك با خواجهسرايان گفت : اين گوهر گرفته ، بملكه بنمائيد و به او بگوئيد گوهرهائى كه از تو تلف شده بود ، همين است يا نه ؟ خواجهسرايان ، گوهرها گرفته ، نزد ملكه بردند . ملكه از ديدن آنها خيره ماند و بملك پيغام داد كه : من عقد خود را در صندوق خود يافتم . اين گوهرها از من نيست و اين گوهرها از عقد من بهتراند . به اين بيچاره ستم روا مداريد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و چهل و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكه پيغام داد كه : به اين مرد ستم مكنيد و لكن اگر ميفروشد ، اينها را از بهر دختر خود شرى كنيد . چون خواجهسرايان بازگشته ، پيغام بگذاردند ، ملك بطعنهء شيخ زبان بگشود . او گفت : اى ملك ، من اين مرد را شناختم . او صيادى بود فقير . چون اينهمه گوهرها در دست او ديدم ، گمان كردم كه اينها را دزديده است . ملك گفت : اى پليدك ، چرا ازو نپرسيدى ؟ شايد كه خداى تعالى از جائى كه گمان نداشته است ، اينها را به او رسانيده است . چگونه تو او را دزد خوانده و در ميان مردمانش رسوا كردى ؟ بيرون شو كه خدا بر تو بركت ننهاد . در حال ، شيخ گوهريان با جماعت خويش بيرون رفتند . ايشان را كار بدينگونه شد . و اما ملك با صياد گفت : اى مرد ، خدا اين نعمت بر تو مبارك كناد . بر تو امان دادم . راست با من گو كه اين گوهرها از كجا است ؟ من كه پادشاهم ، چنين گوهرها ندارم . صياد گفت : اى ملك ، مرا سبدى از اين گوهرها است و مرا حكايت ، چنين و چنان است . پس حكايت خود و عبد اللّه بحرى را با ملك بيان كرد و با ملك گفت كه : عهد ميان من و او اينست كه من هرروز سبدى از ميوه